|
•●۩ ۞ حرف های رکیک ۞ ۩ • • |
|
خاک...تولد ...کودکی...نوجوانی...بزرگسالی...پیری...شرمساری...خاک |
....همه چی ظرف 10 روز باید درست بشه...وگرنه....وگرنه....هیچی. خدایا...معجزه کن. ********************* ای سرنوشت ...هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را منشین که دست مرگ زبندم رها کند محکم بزن به شانه من تازیانه را.




+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط محسن |

********************************************
دوباره دارد باران میبارد ...من دوباره دیوانگی ام گل کرده است ...باز باران با ترانه باز هم من زیر باران ...گردش روز بهاری ...اصلا اینجا چرا انقدر باران نمی بارد که وقتی میبارد این همه دیوانه زنده میکند ..؟؟؟من چرا این همه با باران احساس نزدیکی میکنم ؟؟....باران که جان ندارد یا شاید من جان ندارم ...و با هر بارش باران شوق جان گرفتن در من زنده میشود ....نگاه کن ...چقدر ان ان گنجشک که روی ان دیوار تنها نشسته است دیوانه است ... قیافه اب کشیده اش مرا یاد خودم میاندازد ....همدردیم...احساسش میکنم ...دیوانه ایم ....حسش میکنم ....چه عاطفه ای در این باران نهفته است ؟؟....من تنها توی این خیابون ....زیر باران ....کسی توی خیابان نیست ....من زیر باران ...من ...من ...چرا خیس نمی شوم ؟؟؟
**********************************************************

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط محسن |
دلنوشته های دلتنگی...........................39



+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محسن |
.... لحظه ديدار با ماه....لحظه تجديد عمر است....چرا دست از سرم بر نمي داريد تا ماه زندگي ام را عاشقانه تر بنگرم... اي اشك هاي مزاحم تویی تویی این دگر خیال تو نیست خیال نیست به این روشنی و زیبایی تویی که امده ای تا کنار بستر من برای اینکه نمیرم زدرد تنهایی تویی تویی به خدا دلنشین چو رویایی تویی تویی به خدا دلربا چو مهتابی تویی تویی که زامواج چشمه مهتاب به اتش دلم از لطف...میزنی ابی

چشمامو كه باز كردم ديدم ماه داره قدم ميزاره توي اتاقم...اولش فكر كردم دارم كابوس يا رويا ميبينم....اما....اتوي اون ساعت خاموشي ..ساعت 3 نصفه شب...تنها توي اتاق.... بي خوابي زده بود به سرم...اون قدر احخساساتي شده بودم كه احساس كردم ماه داره مي اد به اتاقم... گوشي بالاي سرم بود...عكس...هر چه بيشتر به ماه نگاه ميكردم احساس ديوانگي در من زياد ميشد...احساسم ميگفت عاشقشم...اشك توي چشماي تاريكم حلقه زد و بغضم تركيد....ماها تو سفر كردي و شب ماند وو سیاهی... سياهي...ا نه مرغ شب از ناله من خفت ونه ماهي....اينك پس از روزها از ان شب

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط محسن |
عید فطر....بر تمام عزیزانم مبارک...همه دوستانم...تمام دوستانی که اسمشون توی لینکام هست...برام عزیزن...مخصوصا راحیل مهربونم...ساکت عزیزم...که همراهی شون برام ملموسه...خیلی زیاد
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط محسن
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط محسن |
این پست رو به خاطر یک دوستان هنرمندم نوشتم...که الان سربازه و من نتونستم به دلیل گرفتاری شدید برم بدرقه اش و اون در کمال سعه صدر از شهر غربت باهام تماس گرفت و جویای حالم شد....خدا به همراهت رضا جان ***************************** ... دوستان واقعی زمانی پیدا میشن که همه ترکت کرده باشن...لحظه ای که حتی انتظارش روهم نداری ....
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط محسن |